تبليغاتX
و، زن


و، زن

 

برهنه روی بال خدا پرواز می کنم

اوج می گیرم

خدا مهربان است

خدا برهنگی مرا دوست دارد

بال خدا سفید

لطیف

وخوشبو ست

سیاهی موی من و

سفیدی بال خدا یکی می شود

خدا می خندد

من هم می خندم

خدا مهربان است

خدا خنده مرا دوست دارد

اما

مجبور است مرا زمین بگذارد

من زمین را دوست ندارم

دست های زمین گلویم را می فشارد

موهایم را چنگ میزند

خدا میگرید

دلم برایش می سوزد

می رود

دل تنگ میشوم

می روم

با یک بغل بوی خدا

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:42 توسط lily| |

عشق وجود خارجی ندارد

قابل توجه همه کسانی که که ادعای عشق و عاشقیشان میشود

آهااااااااای عشق وجود خارجی ندارد!چرا؟خیلی ساده ست

چون هیچ کسی وفادار نیست. آنهایی هم که ادعای وفاداری می کنند

فقط فکرمی کنند که وفا دارند.همه ی ما از شخصی که معمولا یا

چشم و ابروی قشنگی دارد.یا قشنگ تار میزند خوشمان می آید

و به آن آدم عادت میکنیم (عاشق نمی شویم) عادت می کنیم و این عادت

قاطی روزمرگی ها یمان می شود.در همه روابط یک نفر گرگ و یک

نفرگوسفند است.یادتان باشد همیشه کسی که گوسفند جلوه میکند گرگ تر

است .خیلی ها وقتی از خواب بیدار میشوند اولین چیزی که یادشان می آید

تصویر زید گرگشان است که خیلی هم لذت بخش است.(خوش به حالشان )

ولی من مدتی است بیدار که می شوم فقط به خامه .عسل وچای شیرین

فکر می کنم.

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:41 توسط lily| |

خيانت هاي فاحشت را دانستم

 

لحظه اي كه عكسش را پس زمينه ي ذهنت ديدم

 

تو را قي مي كنم

 

عقيم مي شوم

 

پير مي شوم

 

اما ؛ باز نمي ميرم

 

تو فاحشه اي ؛ لباس راهبه گي ات را در بياور

 

لعنت...

 

به تو

 

و

 

سازت

 

به

 

جزيره هرمز

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:59 توسط lily| |

زنگ نزدم كه دلتنگي ام را بگويم

 

خواستم ذهنت را درگير خودم كنم

 

خواستم خون به جگرت كنم

 

خواستم صدايم فراموشت نشود

 

خواستم داغ دلت تازه شود

 

همين....

نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:54 توسط lily| |

 

persona

نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:48 توسط lily| |

              lives of others 

              

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:23 توسط lily| |

جشنواره هنرهای محیطی(جزیره هرمز)

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:36 توسط lily| |

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،

با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.

 ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنی.

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:20 توسط lily| |

 

غصه مرا خورد و گریه مرا گریست.وتو این گونه نوک تیز

دشنه ات را در حباب نازک دلم فرو میکنی .این دل کلفت

شدنی نیست.من اینجا هر چه سیاهی بود دیدم آن قدر که چشمم

به غیر از سیاهی چیزی نمی بیند(کور شدم).

غصه مرا قی کرد و چشمان گریه خشک شد و تو

نادان تر از همیشه عشقت را لای زباله های باز یافت شده

جستجو میکنی .من و این دل نه طاقت ماندن داریم نه پای رفتن و نه ره توشه

سفر.پس بنا به قانون طبیعت نابودی خودم و این دل را

رسمن اعلام میکنم.

     


                  

                    زاده از عشق متولد میشویم

                                                     و

                                                          زده از عشق میمیریم

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:49 توسط lily| |

 

یک نفر روزهای مرا دزدید و من هر چه داد زدم

دزد.دزد کسی نبود که روزهایم را پس بگیرد و

من مدتهاست شب و روزم شب است.

در این شبها حسرت روزها ی نداشته ام را می خورم

نه حسرت نمی خورم.عریانی این همه پلیدی در

 روشنایی تحمل ناپذیر است.این روزها هستند که

ترس دارند نه شبها.

کدام احمقی برایم شمع آورد؟! من روشنایی نمیخواهم.

نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 9:54 توسط lily| |


Design By : Night Skin