تبليغاتX
و، زن


و، زن

تا اطلاع ثانوی مخم تعطیله
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:47 توسط lily| |

يادداشت چهارمیادداشت چهارم

تازگی زندگی کردن برایم سخت شده واز این که یک

انسانم عذاب می کشم و مدام دلم می شکند. نه

برای خودم بلکه برای همه تان.آن قدر به زشتی ها

عادت کرده اید که شده روال زندگی تان.من واقعا

نمی فهمم یکهو چه شدمگر من تا حالا کره ی ماه

بودم.که حالا دوستانم این گونه حالشان  از من بهم

می خورد.برایم مسخره است که می گویی دوستم

داشته باش اما دل نبند.یا اینکه من معشوقه تو خواهم

ماند اما مثل باد از من فرار میکند.مادرم میگوید:بیخود

خودم را عذاب میدهم و آخر خودم را از بین میبرم.

نمی دانم شاید من از سیاره ای دیگر آمدم که

حرفهای شما را نمی فهمم.اما این شما ها

هستید که باعث نابودی یا بودن من می شوید

-آیا از عاشق شدن میترسید؟

-آیا به کار حرفه ایتان لطمه میزندو دیگر

نمی توانید کافکا باشید؟

-یا از اینکه کسی را صادقانه دوست

داشته باشید شرمتان می آید؟

چه شده که از زیر پا گذاشتن کسی که دوستان

هم دارد عبایی ندارید و افتخار هم می کنید.

بوی گند گرفتید.خیلی وقت است که بوی لاشه تان

همه جا را گرفته و خودتان خبر ندارید.

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11:45 توسط lily| |

یادداشت سوم

آمد.با همان چشمان آستیکماتش وهمان عینک مشکی

وسیگاری که پشت سر هم دود می کرد.کاش نمی آمد

.کاش برود و دیگر تا آخرعمرم نبینمش

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 19:1 توسط lily| |


Design By : Night Skin