و، زن
تازگی زندگی کردن برایم سخت شده واز این که یک انسانم عذاب می کشم و مدام دلم می شکند. نه برای خودم بلکه برای همه تان.آن قدر به زشتی ها عادت کرده اید که شده روال زندگی تان.من واقعا نمی فهمم یکهو چه شدمگر من تا حالا کره ی ماه بودم.که حالا دوستانم این گونه حالشان از من بهم می خورد.برایم مسخره است که می گویی دوستم داشته باش اما دل نبند.یا اینکه من معشوقه تو خواهم ماند اما مثل باد از من فرار میکند.مادرم میگوید:بیخود خودم را عذاب میدهم و آخر خودم را از بین میبرم. نمی دانم شاید من از سیاره ای دیگر آمدم که حرفهای شما را نمی فهمم.اما این شما ها هستید که باعث نابودی یا بودن من می شوید -آیا از عاشق شدن میترسید؟ -آیا به کار حرفه ایتان لطمه میزندو دیگر نمی توانید کافکا باشید؟ -یا از اینکه کسی را صادقانه دوست داشته باشید شرمتان می آید؟ چه شده که از زیر پا گذاشتن کسی که دوستان هم دارد عبایی ندارید و افتخار هم می کنید. بوی گند گرفتید.خیلی وقت است که بوی لاشه تان همه جا را گرفته و خودتان خبر ندارید.
یادداشت چهارم
| Design By : Night Skin |


