و، زن
یادداشت دوم دائمن درحال رفتنم اگر می ماندم.اگر بمانم غذای کرمها میشوم کسی را می خواهم پشت سرم بایستد و مرا به جلو هل بدهد.می ترسم.از کرم هایی که همیشه منتظر ایستادن من هستندتا دخلم را بیاورند می ترسم. من سالهاست که در حال رفتنم.اما امروز دیگر پاهایم پیر شده اندو مرا به جلو نمی برندو من مجبورم بمانم و غذای کرمها شوم. خسته تر از آنم که بتوانم خودم را نجات بدهم.حتی نمی توانم گریه کنم یا داد بزنم .فایده ای ندارد بگذار کرمها کارشان را بکنند. این آفتاب تابستانی وکوچه های خاکی مرا دلتنگ تو میکند. و هر عینکی که قاب آن مشکی باشدچشمهای هر چند آستیکماتت رابه یادم می آوردو هر سیگاری که دود می شود. بیخوابی روزهای اول هر شب با هم دعوا داشتیم و من با خوردن یک قرص پیروز می شدم.... صبح روزبعدهم به دلیل بی جنبه بودن گیج و منگ اثرات قرص بودم.دعواها ادامه داشت و من هر شب با انداختن قرص پیروز می شدم تا اینکه قرصها تمام شد و من دیگر هر چه تلاش می کردم زورم بهش نمی رسید. ساعت ها تبدیل به روز شد و روزها تبدیل به ماه و ماهها هنوز تبدیل به سال نشده اند.تا اینکه من یک شب تصمیم گرفتم به جای هر روز دعوا و کلنجار رفتن طرح دوستی باهاش بریزم.خوشبختانه طرف اهل حال بود وامروز که برایتان می نویسم چند روزی است حسابی با هم عیاق شدیم وهر شب تا دم دمای صبح گل می گیم وگل می شنوفیم.راستی معرفی می کنم دوست من بی خوابی. قسمتی ازترانه ای که گارسیا لورکا به خاطرش کشته شد. بر گرده اسبانی می نشینند که نعل هایشان نیز سیاه است لکه های مرکب و موم بر طول شنل هایشان می درخشد اگر نمی گریند بدان سبب است که به جای مغز سرت در کدوی جمجمه دارند و روحی از چرم براق قدیسه ی عذرا،برای کودکان با آب دهان ستارگان مدد می جوید با این همه،گارد سیویل پیش می آید در حال افشاندن شعله هایی که در آن تخیل،جوان و عریان خاکستر می شود. رزا،دخترک کامبوریوس می نالد در درگاه خانه اش
بر یک سینی قرار گرفته و بر دختران دیگر می دوانند با بافه های گیسوانشان از پس هوایی که در آن گل سرخهای باروت می ترکد. قبر کن عزیز گورم را می کند.دخترکی دنبال بادکنک صورتی اش می دود.قبر کن نگاهش را از بیل می گیرد و به دخترک و بادکنکش میدهد.می گویند معشوقه ام مرا به هیچ کشته است اما من هنوز زنده ام.چشم گور کن دنبال کفش های قرمز دخترک است که هنوز دنبال بادکنک می دود ودستش به آن نمی رسد و نگاه من به مردمک چشم قبر کن. تلی از خاک را روی چشم هایم می ریزد.نمی دانم صدای شیون کیست؟ گور من تنگ نیست دلم تنگ شده است.بادکنک صورتی لای شاخه های درخت گیر می کند و می ترکد.قبرکن دوباره حواسش را به بیل می دهد .تل های خاک را تندترو تندتر رویم می ریزد و مردمک چشمش را در نگاه من دفن می کند. اگر من اگر قو بودم رفته بودم من اگر قطار بودم دیر میکردم واگر آدم خوبی بودم بیشتر از حالا با تو حرف میزدم و اگر به خواب می رفتم خواب می دیدم اگر می تر سیدم قایم می شدم. اگر عقلم را از دست بدهم بی زحمت سیمهایت را در مغزم نکار . من اگر ماه بودم سرد می شدم من اگر کتاب بودم خم می شدم واگر آدم خوبی بودم فاصله های میان دوستان را درک می کردم من اگر تنها بودم گریه می کردم و اگر با تو بودم آسوده خاطر بودم واگر دیوانه بشوم باز هم میگذارید با شما هم بازی شوم؟

| Design By : Night Skin |

