تبليغاتX
و، زن


و، زن

سلام به دوستان ،به دیوانه خانه خوش آمدید

دیشب تمام خاطرات بالکن را توی کاسه سفالی دونه کردم.ببخش که گریه نمی کنم یا نمی خندم .عزیزم مدتهاست آبی به ریشه ی من نرسیده.اما متاسفم که هیچ

وقت نتونستی کرمهای ذهن منو پروانه کنی.

 

 

 

 

 

 

 

 


سرو صدا بالا گرفته بود،همسایه ها مثل مور و ملخ جمع شده بودند.حاج ابرام با اون عبای پاره پوره اش با ته عصایش هی به در می کوبید.هر چی در زدند کسی درو واز نکرد.فقط صدای جیغ زن عباس اقا می اومد.یه گربه سیاهه وسط جمعیت گیر افتاده بود و میو میو می کر د،شاید داشت دنبال غذا می گشت.حاج ابرام گفت:«زن از خر شیطون بیا پایین ،تا شوهرت نیومده، محض رضای خدا تمومش کن»زنا از زیر چادوراشون پچ پچ می کردند.می دونستم که اونا درباره النگوای زن عباس اقا حرف میزنن النگو ها رو وقتی تازه زنش شده بود ، عباس آقا پیش کش داده بود اینارو یه روز که زن آقا اومده بود خونمون به ننه ام گفته بود . می گفت : زنیکه به غیر از یه چادر کهنه و یک تمبون چیزه دیگه ای نداشت مهره ی مار داشته که عباس آقا گرفتدش . برادر یونس رفته بود بالای درخت که ببینه چه خبره ، حاج ابرام گفت : « چیزی می بینی » ؟

- نه ، برگا نمی ذارن

همه گردناشون رو بالا گرفته بودند تا داداش یونس یه خبری بده . حاج ابرام گفت :

   *     « بیا از در برو بالا » یکی از وسط جمعیت گفت : «زن مردم شاید سر لخت باشه قباحت داره»

*        حاج ابرام گفت : - « این جوری که نمی شه این در رو باید واز کنیم یا نه ؟ یالا بجم یه یالا بگو و برو بالا تا شوهرش سر نرسیده »

داداش یونس مثل گربه چارچنگولی از در بالا رفت . هنوز صدای جیغ می آمد عباس آقا جمعیت را کنار زد ، صورتش مث گچ سفید شده بود و هی آب دهانش رو قورت می داد روپش خونیش هنوز دستش بود از کنار من که رد شد بوی گوشت و پی می داد هنوز کلید رو ننداخته بود توی قفل که داداش یونس زود تر در رو باز کرد حاج ابرام همین طور که پشت سر عباس آقا پچپچ می کرد وارد خانه شد . بعدش هم همسایه ها زور می زدند که برن داخل حیاط محسن از عباس آقا و ساطور و لباس خونیش می ترسید پشت سرم قایم شده بود و شلوارم رو سفت چسبیده بود دستش رو از شلوارم که داشت میومد پایین جدا کردم صدای شیون بالا گرفت خودم رو از لای باسن زنه رد کردم زنای همسایه فرنگیس خانم رو دوره کرده بودند یکی شونه هاشو می مالوند ، یکی آب قند می داد بخوره ، یکی با چادر بادش می زد حیاط پر شده بود از آدم هایی که من حتی تا به حال ندیده بودمشون عباس آقا دست زده بود به سرش و زل زده بود به حوض آب . وقتی زنش موهاشو چنگ می زد صدای جرینگ جرینگ النگوهاش بیشتر می شد عباس آقا همین طور مثل مجسه خیره شده بود به حوض . رفتم توی حوض رو ببینم حاج ابرام با دست جلوی چشم منو گرفت و گفت برو بچه جون خوبیت نداره تو این چیزا رو ببینی دوباره خودم و از توی جمعیت به لبه حوض رسوندم . موهای دخترش توی آب تاب می خورد مثل این که داشت به عباس آقا نگاه می کرد . عروسکش و ویلچرش توی آب افتاده بودند . همسایه ها صلوات فرستادند و لا اله اللهی گفتند و از آب کشیدنش بیرون صورتش سفید سفید شده بود حتی از قبل هم سفید تر مثل وقتی که کمر ماهی قرمزم مرده بود کچ شده بود همیشه دعوا داشتند یک بار جلوی قصابی عباس آقا با علی و یونس تیله بازی می کردیم زنش چادر به کمرش گره زده بود و داد و بیداد می کرد رفتیم پشت در فال گوش وایستادیم سر و صدای که بالا گرفت چهار تا کاسب از این ور و اون ور جمع شدند . محمود یستنی چی هم اومده بود . کسی جرات نداشت بره توی مغازش . عباس آقا سرش و انداخته بود پایین و هیچ حرفی نمی زد یونس داشت از توی تیله اش زن عباس آقا رو نگاه می کرد که هی چاق و لاغر می شد زنش داد می زد که من دیگه نمی تونم این دختر دیونتو جمع و جور کنم امروز گوشواره هامو انداخت تو حوض فردا خودمو . یه بار دیگه هم که چهار شنبه سوری بود و همه توی کوچه امام زاده جمع شده بودیم وقتی علی یه ترقه زد دخترش از ترس خودش رو خیس کرد . ننه اش هم جلو همه زد توی گوشش که همه تنتو به گوه کشیدی خیلی گریه می کرد وقتی هم می خندید باز انگار گریه می کرد . خنده و گریه اش یکی بود . دلم براش سوخت امروز هم که توپ یونس افتاده بود توی خونه شون دخترش داشت به عروسکش شیر می داد پستونهای سفیدش معلوم بود ما چشمامونو ستیم تا خدا ما رو کور نکنه ولی صدای زن عباس آقا می اومد که می گفت ذلیل شی اللهی آبروی منو بردی الهی که خودم کفنتو بپیچم اول جوونی باید ...

یونس گفت برگردیم نگاه کنیم چه خبره وقتی رقتیم توی خونه سرک کشیدیم زن عباس آقا ما رو مثل یه گربه کیش کرد .

دخترش داد می زد بچمو بده بچمو بده سرو صدا که بالا گرفت همون وقت بود که همسایه ها جمع شدند عباس اقا گریه نمی کرد اصلا گریه نمی کرد مرد بود قصاب هم بود حاج ابرام همون عبای پاره پورش و کشید رو جسد .

فرداش زن آقا با اون کمر قوزش وقتی اومد ه بود خونمون هی با دستش میزد روی دست دیگه اش ، استخفر لله استخفر الله میکرد . ننه ام داشت پشت دستاشو پماد می مالید . می گفت زنیکه دیگه ناراحت نیست کسی گوشواره هاش بندازه توی حوض چون همون شب عباس آقا زنشو توی حوض خفه کرد و روشو سیمان گرفت .

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 14:11 توسط lily| |


Design By : Night Skin